وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عكس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه كه نميتوني عكسشو به ديوار بزني.






بر دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع ! عشق آمد و گفت : بي سوادم !!





روزي عشق از دوستي پرسيد تفاوت منو تو در چيست؟ دوستي گفت من ديگران را به سلامي آشنا ميكنم تو به نگاهي..... من آنان را با دروغ جدا ميكنم تو با مرگ





اگه بعد از 120 سال رفتي اون دنيا گفتن يكي حلالت نكردخه سر پل صراط منتظرته اون منم كه به اين بهونه مي خوام يه بار ديگه ببينمت





ديشب اشك آمد به خوابم. گفت قهري با من . گفتم مگه ميشه با آشناي ديرينمم..... ؟! گفت گله دارم . پرسيدم چرا؟ نگاهم كرد و گفت او كيست كه تو را از من رانده؟ خواستم چشمش نكند به دروغ گفتم گريه مي كنم . خواستن توانستن است به كار نيامد دست به دامان پياز شدم..........





گفتم به گل زرد چرا رنگ مني
افسرده و دلتنگ چرا مثل مني
من عاشق اويم كه رنگم شده زرد
تو عاشق كيستي كه هم رنگ مني





ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند.
برتراند راسل





كسب كن لحظه هايم را كه درياي چشمانت سراب مهرباني است





مي كشمت سوي خويش . اين كشش قلب ماست ..
قلب تو گر آهن است. قلب من آهنرباستزخم زندگي ام تويي ..





همه به زخم هايشان دستمال مي بندند .
.
.
.
.
.
ولي من به تو دل بسته ام .





گر كسي مي گويد كه براي تو مي ميرد دروغ ميگويد ..
حقيقت را كسي ميگويد كه براي تو زندگي مي كند!!





ين ديوانگيست ... كه از همه گلهاي رفز تنها بخاطر اينكه خار يكي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... اين ديوانگيست ... كه همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها كني





اگر خوبي بدي از ما ديدي حلال كن . من فردا بايد برم بيمارستان براي جراحي دريچه قلب . آخه ميخواهم يه دريچه بگذارم كه فقط به روي تو باز بشه





چگونه شيشه شوم وقتي
نگاهت از سنگ است





اين جمله منه ،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فقط واسه تو ساختمش
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دوست دارم خيلي زياد





اگه كليد قلبيو نداري قفلش نكن اگه خداحافظي در راهه سلام نكن اگه دستيو گرفتي رهاش نكن دفتري كه بسته شده ديگه بازش نكن قلبي كه شكسته ديگه نازش نكن حرفي كه زده شد ديگه تكرارش نكن 





مي گن لبخند ربطي به مرگ نداره ، ولي تو بخند تا من برات بميرم





بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است : گفت 2 بخش است كودكي و پيري . گفتم : پس جواني چه شد .
گفت : با عشق سوخت ... با بي وفايي سوخت ... با جدايي مرد.
